دوستان عزیز سلام
تمامی پستها ، نظرات، لینکها و ... به آدرس جدید منتقل شد. لطفا از این به بعد مطالب جدید ایستگاه تأمل رو در آدرس جدید دنبال کنید.
به خاطر اینکه قالب وب مشکل پیدا کرده و کد redirect هم مشکل پیدا میکنه این پست رو گذاشتم.
سعی کردم که لینک هیچ کدوم از دوستان جا نیفتاده باشه، ولی اگر کسی لینکش جا افتاده بگه تا اضافه کنم.
آدرس جدید ایستگاه تأمل :
istgah.bloghaa.com
+ نوشته شده در
2010/11/20ساعت 6:0  توسط دل نویس
|
پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند ...
مادرش دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد. هر روز به
تعداد اعضای خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می
گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آن جا می گذشت نان را بر دارد . هر روز مردی گوژ پشت
از آن جا می گذشت و نان را بر می داشت و به جای آن که از او تشکر کند می گفت:
هر کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که
انجام دهید به شما باز می گردد !!!
این ماجرا هر روز ادامه داشت تا این که زن از گفته های مرد
گوژ پشت ناراحت و رنجیده شد و به خود گفت : او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز
این جمله ها را به زبان می آورد . نمی د انم منظورش چیست؟
یک روز که زن از گفته های مرد گوژ پشت کاملا به تنگ آمده
بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابر این نان او را زهر آلود کرد و آن را با
دست های لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : این چه کاری است که می
کنم ؟
.....
بلافاصله نان را برداشت و دور انداخت و نان دیگری برای مرد
گوژ پشت پخت .
مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را
تکرار کرد و به راه خود رفت.
آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد . وقتی که زن در را باز
کرد، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباس هایی پاره پشت در ایستاده بود او
گرسنه، تشنه و خسته بود، در حالی که به مادرش نگاه می کرد، گفت:
مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما
برسانم. در چند فرسنگی این جا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می رفتم
. ناگهان رهگذری گوژ پشت را دیدم که به سراغم آمد. او لقمه ای غذا خواستم و او یک
نان به من داد و گفت : این تنها چیزی است که من هر روز می خورم امروز آن را به تو
می دهم زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری .
وقتی که مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید. به
یاد آورد که ابتدا نان زهر آلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگربه ندای وجدانش
گوش نکرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود، فرزندش نان زهر آلود را می خورد .
به این ترتیب بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژ پشت
را دریافت:
هر کار پلیدی که انجام می دهیم با ما می ماند و نیکی هایی
که انجام می دهیم به خود ما باز می گردد.
پیروزی یک روزه به دست نمی
آید، اما اگر خود را پیروز بشماری یک روزه از دست میرود.
« دکتر شریعتی »
+ نوشته شده در
2010/11/17ساعت 6:0  توسط دل نویس
|
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟ چرا مردم
هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد میکشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه،
آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم.
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست میدهیم درست است
امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد میزنیم؟ آیا نمیتوان با
صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد میزنیم؟
شاگردان هر کدام جوابهایى دادند اما پاسخهاى هیچکدام
استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر
عصبانى هستند، قلبهایشان از یکدیگر فاصله میگیرد.
آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد
بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید
صدایشان را بلندتر کنند.
مسئولیت زاده توانائی نیست،
زاده آگاهی و زاده انسان بودن است.
« دکتر شریعتی »
+ نوشته شده در
2010/11/15ساعت 6:0  توسط دل نویس
|
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار
تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز
كردن بسته بود .
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي
باشد .»
اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه
افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود .
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي
حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده
اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است
. . . »
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت
متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش
ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد
.»
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي
توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي
ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود .»
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو
رفت . اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام
يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول
چريد شد .
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در
اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه
پيچيد . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله
افتاده بود ، ببيند .
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ،
موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله
موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب
مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال
ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي
كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :«
براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .»
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ
رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد .
اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز
به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه
دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد .
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز
صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در
روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه
دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك
ببيند .
حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانات زبان
بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند !
نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي
مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن، شايد خيلي
هم بي ربط نباشد.
+ نوشته شده در
2010/11/13ساعت 8:49  توسط دل نویس
|
امیری به شاهزاده خانمی
گفت: من عاشق توام.
شاهزاده گفت: زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو
ایستادهاست.
امیر برگشت و دید هیچکس نیست .
شاهزاده گفت: تو عاشق نیستی؛ عاشق به غیر نظر نمی کند.
مردان در صید عشق به وسعت نا
منتهایی نامردند. گدایی عشق میکنند تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن نشدهاند. اما
همین که مطمئن شدند مردانگی را در کمال نامردی به جا میآورند.
« دکتر شریعتی »
+ نوشته شده در
2010/11/10ساعت 6:0  توسط دل نویس
|
كشاورزي قاطر پيري داشت.
يك روز از بد حادثه قاطر درون چاه عميق و خشكي افتاد و با صداي بلند شروع به فرياد
زدن كرد.
كشاورز با شنيدن صداي فرياد بر سر چاه آمد و ديد كه چه
بلايي بر سر قاطر آمده است. چاه عميق بود و قاطر سنگين. او ميدانست بيرون آوردن
قاطر از گودال اگر ناممكن نباشد بسيار سخت خواهد بود چون قاطر پير بود و چاه خشك،
كشاورز تصميم گرفت كه حيوان را در همان چاه مدفون كند.
به اين ترتيب دو مشكل را حل ميكرد: قاطر پير را از درد و
فلاكت نجات ميداد و چاه خشك را هم پر ميكرد. بنابراين همسايهها را به كمك طلبيد.
بيلهاي پر از خاك يكي پس از ديگري بر سر قاطر ريخته ميشد.
قاطر كه از اين مساله بسيار وحشتزده و عصباني بود ناگهان فكري به ذهنش رسيد.
هر بار كه آنها يك بيل خاك بر سرش ميريختند، خود را تكاني
مي داد و برميخواست. اگر چه كاملا خسته و كثيف شده بود، اما زنده بود و با بالا
آمدن خاك در چاه، او هم بالا آمد و از ميان جمعيت به راه افتاد.
در تبديل تهديد به فرصت گاه از ضعيفترين موجودات نيز ميتوان
الهام گرفت.
این داستان منو یاد این
جمله انداخت:
با آجرهایی که
دشمنانت به طرفت پرت میکنند خانه ای بساز!
+ نوشته شده در
2010/11/8ساعت 8:47  توسط دل نویس
|
اسکندر مقدوني در سي و
سه سالگي در گذشت روزي که او اين جهان را ترک ميکرد مي خواست يک روز ديگر هم زنده
بماند فقط يک روز ديگر تا بتواند مادرش را ببيندآن 24 ساعت فاصله اي بود که بايد
طي ميکرد تا به پايتختش برسد.
اسکندر از راه هند به يونان بر مي گشت و به مادرش قول داده
بود وقتي که تمام دنيا را به تصرف خود درآورد بازخواهدگشت و تمام دنيا را
يکپارچـه به او هديه خواهدکرد بنابراين اسکندر از پزشکانش خواست تا 24 ساعت مهلت
براي او فراهم کنند و مرگش را به تعويق اندازند.
پزشکان پاسخ دادند که کاري از دستشان بر نميآيد و گفتند که
او بيش از چـند دقيقه قادر به ادامه رندگي نخواهدبود اسکندر گفت:"من حاضرم
نيمي از تمام پادشاهي خود را - يعني نيمي از دنيا را در ازاي فقط 24 ساعت بدهم".
آنها گفتند: "اگر همه دنيا را هم که از آن شماست بدهيد
ما نميتوانيم کاري براي نجاتتان صورت بدهيم امری غير ممکن است."
آن لحظه بود که اسکندر بيهوده بودن تمامي کوششهايش را عميقا ًدرک کرد با تمام داراييش که کل دنيا بود نتوانست حتی 24 ساعت را بخرد.
سي و سه سال از عمرش را به هدر داده بود براي تصاحب چـيزي
که با آن حتي قادر به خريدن 24 ساعت هم نبود.
متوجه شد که به خاطر اين دنياي واهي بايد با نوميدي و
محروميت کامل جهان را ترک کند تمام مردان جاهطلب با نا اميدي از دنيا ميروند
بيشتر انسانها در نااميدي زندگي مي کنند و در نااميدي از دنيا ميروند قناعت به
سادگي يعني درک اين نکته که خواستهها در زندگي غيرعقلايي و احمقانهاند.
چقدر حقیرند مردمانی که نه جرأت دوستداشتن
دارند، نه اراده دوستنداشتن، نه لیاقت دوستداشتهشدن، نه متانت دوستداشتهنشدن. با این حال مدام شعر عاشقانه میخوانند.
« دکتر شریعتی »
+ نوشته شده در
2010/11/6ساعت 9:28  توسط دل نویس
|
مردي مقابل گل فروشي ايستاده و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري
بود سفارش دهد تا برايش پست شود .
وقتي از گل فروشي خارج شد ٬ دختري را ديد که در كنار
گلفروشي نشسته بود و گريه مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب
چرا گريه مي کني ؟
دختر در حالي که گريه مي کرد و گفت : مي خواستم براي مادرم
يک شاخه گل رز بخرم ولي پولم كم است . مرد لبخندي زد و گفت :با من بيا٬ من براي تو
يک شاخه گل رز قشنگ مي خرم .
وقتي از گل فروشي خارج مي شدند٬ مرد به دختر گفت : مي خواهي
تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبرمادرم راهي نيست!
مرد دلش گرفت ٬ طاقت نياورد٬ به گل فروشي برگشت٬ دسته گلي
گرفت و ۲۰۰ كيلومتر رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.
قدر گلدان
آنگاه بدانید که هست نه در آن هنگام که
افتاد و شکست
+ نوشته شده در
2010/11/3ساعت 8:55  توسط دل نویس
|
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان
این گونه می گفت: می آید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی
ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا
نشست .
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به
سخن گشود :
" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت:
لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از
من گرفتی .
این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم
كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین
انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را
گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی. گنجشك خیره در
خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت : و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور
كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.
اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو
ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد.
عرفان دری است به دنیای دیگر ،
که باید باشد و هنر پنجره ای به آن دنیاست.
« دکتر شریعتی »
+ نوشته شده در
2010/11/1ساعت 9:23  توسط دل نویس
|
فيلسوفي همراه با
شاگردانش در حال قدم زدن در يک جنگل بودند و درباره ي اهميت ملاقات هاي غيرمنتظره
گفتگو مي کردند. بر طبق گفته هاي استاد تمامي چيز هايي که در مقابل ما قرار دارند
به ما شانس و فرصت يادگيري و يا آموزش دادن را مي دهند.
در اين لحظه بود که به درگاه و دروازه محلي رسيدند که
عليرغم آنکه در مکان بسيار مناسب واقع شده بود. معذالک ظاهري بسيار حقيرانه داشت.
شاگرد گفت:
-اين مکان را ببينيد. شما حق داشتيد. من در اينجا اين را
آموختم که بسياري از مردم ،در بهشت بسر مي بردند، اما متوجه آن نيستند و همچنان در
شرايطي بسيار بد و محقرانه زندگي مي کنند.
استاد گفت:
-من گفتم آموختن و آموزش دادن مشاهده امري که اتفاق مي افتد،
کافي نمي باشد. بايستي دلايل را بررسي کرد. پس فقط وقتي اين دنيا را درک مي کنيم
که . . .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
2010/10/30ساعت 9:19  توسط دل نویس
|
مرد جوان مسيحي كه مربي
شنا و دارنده چندين مدال المپيك بود ، به خدا اعتقادي نداشت. او چيزهايي را كه
درباره خدا و مذهب مي شنيد مسخره ميكرد.
شبي مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش
بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا كافي بود.
مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز
كرد تا درون استخر شيرجه برود.
ناگهان، سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده كرد.
احساس عجيبي تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پايين آمد و به سمت كليد برق رفت و
چراغ را روشن كرد.
آب استخر براي تعمير خالي شده بود!
جهان را ما ، نه آنچنان که واقعاً هست میبینیم.
جهان را ما آنچنانکه ما واقعاً هستیم میبینیم.
« دکتر شریعتی »
+ نوشته شده در
2010/10/27ساعت 9:57  توسط دل نویس
|
روزي از روزها در جنگلي
سرسبز روباهي درصدد شكار يك خارپشت بود ؛ اما از خارهای اين حيوان می ترسید و نمي
توانست به خار پشت نزدیک شود . خارپشت با کلاغ نيز دوستي داشت و کلاغ هم به زره
سخت خار پشت غبطه می خورد . روزی کلاغ در صحبت با خار پشت به وی گفت : زره تو
بسیار خوب است و حتی روباه هم نمي تواند تو را صيد كند . خار پشت با شنيدن تمجید
کلاغ گفت : اين زره نيز نقطه ضعفي دارد . هنگامی که بدنم را جمع می کنم ، در شکم
من یک سوراخ کوچک دیده می شود . اگر این سوراخ آسيب ببيند ، تمام بدن من شروع به
خارش خواهد كرد و قدرت دفاعي من كم خواهد شد . کلاغ با شنیدن سخنان خار پشت بسیار
تعجب كرد و در انديشه نقطه ضعف حيوان بود .
خار پشت سپس به کلاغ گفت : این راز را فقط به تو
گفتم . باید آن را حفظ كني ! زيرا اگر روباه اين راز را بداند ، من را شكار خواهد
كرد . کلاغ سوگند خورد و گفت : راحت باش . تو دوست من هستی . چطور می توانم به تو
خیانت کنم ؟
چندی بعد کلاغ به چنگ روباه افتاد . زماني که روباه می
خواست کلاغ را بخورد ، کلاغ به ياد خار پشت افتاد و به روباه گفت : برادر عزیزم ،
شنیده ام که تو می خواهي مزه گوشت خار پشت را بچشی . اگر من را آزاد کنی ، راز خار
پشت را به تو می گویم و تو می توانی خار پشت را بگیری . روباه با شنیدن حرفهای
کلاغ او را آزاد کرد . سپس کلاغ راز خار پشت را به روباه گفت و روباه توانست با
دانستن اين راز خارپشت بينوا را شكار كند .
هنگامی که روباه خار پشت را در دهان گرفت ، خار پشت با
ناامیدی گفت : کلاغ ، تو گفته بودی که راز من را حفظ مي كني ؛ پس چرا به من خیانت
کردی ؟
آري دوستان زماني كه ابتدا كه اين داستان را مي خواندم از
خيانت كلاغ به خشم آمدم اما با كمي تامل متوجه شدم كه خارپشت با افشاي راز خود در
واقع به خودش خيانت كرد . اين تجربه اي براي همه انسان هاست كه بدانند رازي كه
براي ديگري افشا شد روزي براي همه فاش خواهد شد . در حقيقت اين انسان ها هستند كه
بايد رازدار بوده و راز خود را نگهدارند تا كسي از آنها مطلع نشده و آنها را در
معرض خطر و آسيب رساني قرار ندهد. اين گونه اتفاقات در زندگي بسياري از ما رخ داده
است و اين تجربيات همچون چراغي براي روشن كردن مسيرهاي آينده است .
آدم وقتی فقیر میشود خوبیهایش هم حقیر میشوند.
اما کسی که زر دارد یا زور دارد عیب هایش هم هنر دیده میشوند و چرندیاتش هم حرف
حسابی به حساب می آیند. « دکتر شریعتی »
+ نوشته شده در
2010/10/25ساعت 9:57  توسط دل نویس
|
حیات ابر بسیار کوتاه
است و ابر این را می داند.روزی روزگاري ابر جوان برای نخستین بار همراه با شركاي
خود در آسمان شناور بود . هنگامی که آنان از فراز " صحرا " عبور می
کردند ، ابرهای با تجربه به ابر جوان گفتند : باید سریع تر حرکت کنی ،
وگر نه عقب خواهی افتاد . اما ابر همانند ديگر جوانان ، بسیار بازیگوش است و به
تدریج از ديگر ابرها عقب ماند . ابرهاي ديگر همانند گاو وحشی در یک چشم بهم زدن
ناپدید شدند . باد ابر جوان را دید و با صدای بلند از او پرسید : چه کار می کنی ؟
چرا به دنبال شرکاي خودت نمی روی ؟ اما ابر ناگهان متوجه تپه های طلایی رنگ شد و
مجذوب آن گشت .
مخفیانه به زمین نزدیک شد . تپه ها همانند ابرهای طلایی به
نظر مي رسيد و باد آهسته آنان را لمس می کرد . یکی از این تپه ها خطاب به ابر
لبخندی زد و سلام گفت . ابر سلام کرد و از تپه شنی پرسید : زندگی تو در زیر آسمان
خوب است ؟ تپه جواب داد : بد نیست . باد می وزد، آفتاب مي تابد . با وجود آنکه کمی
گرم است ، اما عادت کرده ایم . تو چطوري ؟ زندگی تو در آسمان بسيار آزاد است ؟ ابر
جواب داد : بله ، می توانم همراه با ابرهای دیگر به هر جايي سري بزنم . تپه شنی
گفت : حیات من بسیار کوتاه است .
وقتی باد می آید ، و من را در مي نوردد ؛ دیگر اثري از من
نخواهد بود .
ابر گفت : وضع من نيز بهتر از تو نيست . حیات من هم کوتاه
است . من هر روز در آسمان شناور هستم و سرانجام به باران تبدیل خواهم شد و به زمین
خواهم ريخت . این سرنوشت من است . تپه شنی لحظه اي آرام شد و از ابر پرسید : آیا
می دانی ؟ باران برای ما سعادت است . ابر مبهوت شد و گفت : هیچ وقت نمی دانستم که
من اينقدر مهم هستم . تپه شنی گفت : چند تپه قديمي به من گفته اند که باران بسیار
قشنگ است
.
اگر باران ببارد ، در این صحرا گلها و علف ها رشد خواهد کرد
. ابر لبخندی زد و گفت : بله . اما تپه غمگین شد و گفت : فکر می کنم تا زمانی که
من ناپدید شوم ، فرصتي براي ديدن گلها و علفها نخواهم داشت . ابر کمی فکر کرد و به
تپه شنی گفت : ممکن است بتوانم برای تو باران ببارم . تپه پرسید : ولی اگر این کار انجام دهی ، دیگر زنده نخواهی بود . ابر گفت : درست می گوئی .
اما می توانی گلها و علفها را ببینی . ابر خود را به باران تبديل كرد و به روي
زمين تشنه ريخت . چندی نگذشت كه در تپه های شنی علف های سبز و گلهای رنگارنگ ظاهر
شدند .
بله ، دوستان عزیز ،
ارزش زندگی به کوتاه و طولاني بودن آن نيست . اينكه حيات انسان تا چه اندازه برای
اطرافیانش مفید و با ارزش باشد ؛ از هر مهمي مهمتر است!
اگر نمیتوانی به مردم خدمت بکنی، برو تا خیانت
نکنی.
« دکتر شریعتی »
+ نوشته شده در
2010/10/23ساعت 14:33  توسط دل نویس
|